تبليغاتX
سئوینج
 
sanin ichin yashiyiram
 

 

امیدوارم روزی بتوانم بهترین شعر زندگیم را برای تو بسرایم
و تقدیم تو کنم
گرچه که یقیین دارم که می دانی
نه تنها اشعارم
که تمام هستی ام
وجودم
تقدیم به توست
تو الهام بخش بهترین ابیات شعرهای منی
وقتی اولین سلام
نخستین دیدار
ملتهب ترین نگاه را به یاد می آورم
آن زمان که با نگاهی معصومانه
با لبخندی کودکانه
و با صداقتی شاعرانه
دستهایم را فشردی
و آن زمان را که شوق هر روز دیدنم
و هر روز دیدنت
آرامم می کرد ...
آه ! افسوس که چه زود گذشت !
باور می کنی ؟
باور کن که لحظه لحظه اندیشیدن به تو
حتی با اینهمه فاصله و درد
خون زندگی ، عشق به زندگی ، عشق به بودن را در رگهایم به جوش می آورد!
باور کن که هنوز هم دوست دارم
کودکانه
بی پروا
صادقانه
عاشقانه
دیوانه وار
بگویم
دوستت دارم
بگویم از ازل تا به ابد
عاشقانه و دیوانه وار
دوستت دارم
دوست دارم که بگویم
دوستت دارم !

 

دوستت دارم

  نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:40  توسط مرتضی  | 
 

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبيهاست

تولد تمام زيباييهاي زندگي

امروز روز توست

امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي

هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم

چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟

چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟

فرشته اي فقط در قالب يك انسان !

فقط ساده مي توانم بگويم :

عزيزم تولدت مبارك

                                                 

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:15  توسط مرتضی  | 

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

گفت : جایی که میری مردمی داره که ترو می شکنند ، نکنه غصه بخوری

من همه جا با تو هستم ، تو تنها نیستی .......

توی کوله بارت عشق میزارم که بگذری

قلب میزارم که جا بدی

اشک میدم که همراهیت بکنه

و

مرگ میدم که بدونی برمیگردی پیشم

 

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:6  توسط مرتضی  | 

 

همه روزه روزه بودن ، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن   ، سفر حجاز کردن

 

زمدینه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک ، به وظیفه باز کردن

 

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

 

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن

 

به خدا که هیچ کس را ، ثمر آنقدر نباشد

که بروی نا امیدی ، در بسته باز کردن

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:13  توسط مرتضی  | 
 

آذبایجان نین ملی ماهنی سی احمد جواد طریقیله گوشولوب .


Azərbaycan! Azərbaycan!

آذربایجان، آذربایجان،

Ey qəhrəman övladın şanlı Vətən

ای قهرمان اولادین شانلی وطنی

Səndən ötrü can verməyə cümlə hazırız,

جمله جان ورمه‌گه جمله حاظریز

Səndən ötrü qan tökməyə cümlə qadiriz,

سندن اوتری قان توکمه‌یه جمله قاردیز

Üç rəngli bayrağinla məsud yaşa!

اوچ رنگلی بایراقین‌لا مسعود یاشا

Üç rəngli bayrağinla məsud yaşa!

اوچ رنگلی بایراقین‌لا مسعود یاشا

Minlərlə can qurban oldu,

مینلر جان قربان اولدو

Sinən hərbə meydan oldu,

سینه‌ن حربه میدان اولدو

Hüququndan keçən əsgər hərə bir qəhrəman oldu.

حقوقوندان کچن عسکر هره بیر قهرمان اولدو

Sən olasan gülüstan, sənə hər can qurban!

سن اولاسان گلستان، سنه هر جان قربان

Sənə min bir məhəbbət

سنه مین بیر محبت

Sinəmdə tutmuş məkan.

سینه‌مده تودموش مکان

Namusunu hifz etməyə.

ناموسونو حیفظ اتمه‌یه

Bayrağını yüksəltməyə.

بایراقینی یوکستمه‌یه

Namusunu hifz etməyə,

ناموسونو حیفظ اتمه‌یه

Cümlə gənclər müştaqdır.

جمله گنجلر مشتاقدیر

Şanlı Vətən

شانلی وطن

Şanlı Vətən!

شانلی وطن

Azərbaycan! Azərbaycan!

آذربایجان، آذربایجان،

Azərbaycan! Azərbaycan!


Azerbaijan! Azerbaijan!
Cherished land of valiant sons and daughters,
We are ready to give our heart and life for you.
All of us can give our blood for you.
Live happily with your three-colored banner.
Live happily with your three-colored banner.
Thousands of souls were sacrificed for you.
Your chest became a battlefield.
Soldiers who deprived themselves of their lives,
Each of them became a hero.
May you become a flourishing garden.
We are ready to give our heart and soul for you.
A thousand and one endearments are in my heart.
And uphold your honor.
To raise your banner
And uphold your honor,
All the youth are eager.
Cherished land, Cherished land.
Azerbaijan! Azerbaijan!
Azerbaijan! Azerbaijan!

 

  • ترجمه‌ فارسی متن سرود:

آذربایجان! آذربایجان!

ای وطن پر افتخار فرزندان قهرمان

در رهت جملگی به جانبازی آماده‌ایم

در رهت جملگی به گذشت از خونمان قادریم

جاودان باش با پرچم سه رنگ خود

جاودان باش با پرچم سه رنگ خود

هزارن جان قربان تو شد

سینه‌ات میدان جنگها شد

سربازی که در رهت جان باخت، قهرمان شد

هر آن جانمان قربان تو باد تا تو چون گلستان آباد شوی

هزار و یک محبت بسوی تو

در سینه ام کرده مسکن

برای حفظ ناموس تو

برای سربلندی پرچم تو

برای حفظ ناموس تو

جملهء جوانانت مشتاقند

وطن پرافتخارم

وطن پرافتخارم

آذربایجان، آذربایجان.

یاشاسین آذربایجان و اونجه سی سالماس

 

 

  نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:11  توسط مرتضی  | 

 

دوستت دارم "  را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است .

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن !

                      که فشانی بر دوست ،

راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !

  در دل مردم عالم  _  به خدا  _

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید .

تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو

" دوستم داری " را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

 

 تقدیم به همسر مهربانم

سئوینج

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:59  توسط مرتضی  | 
 

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

تقدیم به همسر مهربان و عزیزیم

                سئوینج 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط مرتضی  | 
 

سئوینجیم

باشین ساغ اولسون گوزل گوزلوم

تانریمیزدان یاشیل یاشاماقی بیرلیگده و بوللو گوزل دویغولاری اروه کیمیزده دیله ییرم

تکجه سئوگیلیم سنه سون سوزوم اولسون :

عومور بویو سنینله یاشیل یاشییاجایام

سنی سئوینجیم چوخ ایستییرم

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:26  توسط مرتضی  | 
 

 

امشب شب تولد توست !

 

 

شبی که ستاره ایی به آسمان زندگیت افزوده می شود ،

 

 

ستاره ایی که می تواند همانند نقطه عطفی در زندگیت

 

 

 بدرخشد و

 

نورانی تر

 

از تمامی ستارگان شود .

 

 

امشب شب تولد توست ،

 

 

کاش میتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران کنم ،

 

 

کاش می توانستم ماه را میهمان امشبت کنم ،

 

 

کاش می توانستم بر سر راهت دریایی از گل نشانم ،

 

 

 هوایت را پر

 

از بوی

 

شقایها کنم !

 

 

من امشب با تو در کنارت تمامی

 

خوبیها را نثارت می کنم ،

 

 

مثل هر لحظه با تو بودن هر چه عشق است به پایت می ریزم ،

 

 

هر چه غم است از زندگیت پاک کنم و هر چه زشتی است از

 

روزگارت محو

 

 

امشب تولد توست !

 

 

هدیه ات تمامی ستاره های آسمان ،

 

 

تمامی گلهای روی زمین ،

 

 

آواز هر چه پرنده خوش صداست ،

 

 

تمامی قلبم ،

 

 

همه زوایای روحم و سراپای جان و تنم ،

 

 

 

 

امشب تولد توست ، ستاره ها را تک تک ، به عشق تو خواهم شمرد

 

 

 

تولدت مبارک

سئوینج

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:13  توسط مرتضی 
 

آسمانی است نگاههای عاشقانه تو

ای مهربان . غرق غرور ساز مرا و مستم کن از مهربانی هایت

من سبزترین لحظه هایم را با تو می گذرانم و قسم خورده  وجودت هستم

دوستت دارم

از برای تو می سرایم با تارهای دلنشین گیتار سیاهم . لحظه های پاکی را

ای خود من . من ترا . تنها ترا از برای تمامی عمرم دوستت دارم

تقدیم به همسر مهربان و عزیزم

شقایق

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:12  توسط مرتضی 

 

تو مرا می فهمی

 

من تو را می خواهم و

 

همین ساده ترین

 

قصه ی یک انسان است 

 

تو مرا می خوانی                            من تو را ناب ترین

 

              شعر زمان می دانم                

 

و تو هم می دانی 

تا ابد در دل من می مانی   

تقدیم به همسر مهربان وعزیزم

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:36  توسط مرتضی  | 

 

قبله من

  
چه قدر ساده و آرام،


چه قدر صبور و صميمي،


تو در من آميختي.


باور کن تو را در اولين نماز آرزوهایم جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده  ، سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
مهربانم ، از آن تو باد ؛ تمامی نفسهای من

اولین سالگرد ازداوجمان را به یاد اولین دیدارمان ،

 به همسر مهربان و عزیزتر از جانم تبریک می گویم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط مرتضی  | 

 

 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 

 

تقدیم به همسر عزیزم

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط مرتضی  | 
بز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه ر .... وتو سنگ صبورم بودی ....

 

مینویسم از تو.... از تو ای شاد ترین .... تازه ترین نغمه عشق

 

 

تو که سر سبز ترین منظره ای .... تو که سرشار ترین عاطفه را

 

 

نزد تو پیدا کردم .... وتو سنگ صبورم بودی

 

 

در تمام لحظاتی که خدا ....شاهد غصه و اندوهم بود

 

 

به تو می اندیشم ....و به تو میبالم ....و از تو میگیرم....هرچه انگیزه درونم دارم

 

 

من شباهنگام آن دم که تو را نزد خودم می بینم

 

 

بهترین آرامش....برترین خواهش و احساس نیاز....در دلم می جوشد

 

 

روزها می گذرد.... عشق ما رو به خدایی شدن است

 

 

رو به برتر شدن از هر حسی .... که در این عالم خاکی پیداست

 

 

دوستت میدارم .... از همین نقطه خاکی تا عرش

 

 

دوستت میدارم.....از زمین تا به خدا

 

تقدیم به همسر مهربانم

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط مرتضی  | 

 

تو را دوست می دارم ، نمی دانم چرا ،

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ،

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد .

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام ،

مرز عشق کجاست؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم ،

ای شقایق زندگی ام ،

ای تنها ستاره آسمان قلبم ،

ای زیباترین زیبایی های محبت ،

ای بهانه خواب چشمهایم ،

ای تنها نیاز زنده بودنم ،

ای نیمه پنهان من ،

و تو ای معشوقه من ،

تو را با تمام وجود ،

                       دوست دارم

                                      و

                                        می پرستمت .

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:4  توسط مرتضی  | 

 

پرسید به خاطر کی زنده هستی

با اینکه دلم می خواست بگم به خاطر تو

 

بهش گفتم به خاطر هیچ کس.

 

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی

 

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر تو

 

گفتم به خاطر هیچی .

 

ازش پرسیدم تو برای کی زنده هستی

 

در حالی که اشک تو چشماش جم شده بود گفت

                         به خاطر کسی که به خاطر هیچی زنده ست

 

تقدیم به شقایق مهربانم

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط مرتضی  | 

 

 

 

  از تو 

 

اين بار حصار كلمات را مي شكنم و دلم را به

 

قاصد كهاي آواره مي بخشم. براي از تو گفتن نيازي

 

به كلام نيست. از تو كه بگويم اشكها بي بهانه ازآسمان

 

كلامم مي بارند. واژه ها در رگ سخنم مي جوشندوجملات

 

در قلبم به رقص درمي آيند. وقتي از تو مي گويم زمين رهايم

 

مي كند تا به آسماني ترين شعرها عروج كنم و از شاخه معرفتت

 

بيتي بچينم

 

تقدیم به همسر مهربان و عزیزتر از جانم

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط مرتضی  | 
 

سنی چوخ ایستیرم 

  

سئوینجیم

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:24  توسط مرتضی  | 
 

چون ساعتی شنی ، در آغوش زمان در انتظار با تو بودن سرازیر می شوم

کوتاهی زمان برایم عذاب آور است  ،

تنها و تنها امید به ناجی خویش دارم تا هر لحظه در کلبه احساساتش مرا من باشد

شقایق

با بوی نفسهایت مرا لبریز عشقت کن ، عشقی که نفسهای سرد مرا جلا داده و مرا سرسپرده تو سازد

شقایق

من محکوم مهربانی های توام

تویی که  دیدگانت هستی من و دستانت تنها راز گرمی احساسات من هستند

اکنون تها ساعت ها از وصال هم فاصله داریم و فردایی سبز در انتظار ماست

باران امید در سرزمین باورمان ، سیراب خواهد کرد آرزو های صورتی مان را

و اما.....

عهدی باشد از قلب عاشق من

نامزد مهربانم

دوستت دارم

  نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط مرتضی  | 

 

 

 

فلکین قانلی الیندن " بیر آتیلمیش یئره اندی

 

بیر فلاکت آنانین جان شیره سندن سودون امدی

 

بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلدی

 

تای توشدان دالی قالدی

 

ساری گول مثلی سارالدی

 

گونو تک باغری قارالدی

 

 

 

خان چوبان سیز سئله تاپشیرسین اوزون

 

یوردوموزا بیر سارا گلدی

 

بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی

 

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلدی

 

گئچه جکده < الموت > دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

 

بیر آدامسیز ( سوری ) آدلی " الی باغلی " دیلی باغلی !؟

 

 

 

سوری کیم دیر ؟

 

سوری بیر گولدی جهننمده بیتیبدیر

 

سوری بیر دامجی دی گوزدن آخاراق اوزده ایتیبدیر

 

سوری یول یولچوسودو " اه یری ده یوخ " دوزده ایتیبدیر

 

سوری بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر

 

او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن " ادو گوزدن ده ایتبدیر

 

سوری بیر گوزلری باغلی " اوزو داغلی "سوزو داغلی

 

اولوب هاردان هارا باغلی!

 

 

 

بوشلایب دوغما دیارین " اونوب البته یاریندان

 

ال اوزوب هر نه واریندان

 

قورخمایب " شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان " نه قاریندان

 

گزیر آواره تاپا یاندریجی دردینه چاره " تاپا بیلمیر

 

چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما آتا بیلمیر

 

آوا باخ آوچی دالینجا قاچیر ! آمما چاتا بیلمیر

 

ایش دونوب لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا

 

شیرین الده تئشه  داغ پارچالایر " فرهاد اتورموش اوتاغیندا

 

تشنه لب قونچه گور جان وئری دریا قیراغیندا

 

گوزده حسرت یئرینی " خوشله ییب ابهام دوداغیندا

 

 

واریغین سون اثری آزقالیر ایتسین یاناغیندا

 

سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاقیندا

 

کوزه ریر پیلته کیمین یاغ توکه نیب دیر چراغیندا

 

بیر آدامسیز سوری " سوری آدلی " الی باغلی " دیلی باغلی !

 

 

 

سوری جان ! اومما فلکدن " فلکین یوخدو وفاسی

 

نه قدر یوخدو وفاسی " او قدر چوخدی جفاسی

 

کوهنه رقاصه کیمین " هر کسه بیر جوردی اداسی

 

 

 

او آیاقدان دوشه نی " ایستر آیاقدان سالان اولسون

 

او تالانمیشلاری ایستر گونو گوندن تالان اولسون

 

او آتیلمیشلاری ایستر هامودان چوخ آتان اولسون

 

او ساتیلمیشلاری ایستر هامودان چوخ ساتان اولسون

 

او ساتیلمیشلاری ایستر قول ائدرکن ساتان اولسون

 

 

 

نئیله مک " قورقو بوجوردو

 

فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی

 

قاراسیز آغلار اولانماز

 

دره سیز داغلار اولانماز

 

اولوسوز ساغلار اولانماز

 

گره ک هر بیر گوزه له بیر دانا چیر کین ده یارانسین

 

بیری چالسین آیاق غم دنیزینده " بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین

 

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق " بیری نین بختی اویانسین

 

بیری قویلانسادا نعمت لره یئر سیز " بیری ده قانه بویانسین

 

 

 

آی آدامسیز سوری آدلی " ساچلاریندان دارا باغلی!

 

نئیله مک ایش بئله گلمیش " چور گلنده گوله گلمیش

 

فلکین اه یری کمانینده اولان اوخ " آتیلاندا " دوزه دگمیش

 

دیلسیزین باغرینی دلمیش " اه یری قالمیش " دوزو اگمیش

 

 

 

اونو خوشلار بو فلک

 

ائل ساراسین سئللر آپارسین

 

بولبول حسرت چکه رک "گول ثمرین یئللر آپارسین

 

قیسی چوللرده قویوب لیلی نی محملر آپارسین

 

خسروی شیرین ایلن ال اله وئرسین " فرهادین قامتین اگسین

 

 

 

باخاراق چرخ زامان نشئه یه گلسین " کئفه دولسون

 

سوری لار سولسادا سولسون

 

بیری باش یولسادا یولسون

 

 

سیقسا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده "بو سما ظلمته باتماز

 

داش آتان کول باشی قویموش " داشینی اوزگه یه آتماز

 

سن یئتیش سون هدفه " اوندا فلک مقصده چاتماز

 

داها افسانه یاراتماز

 

 

سوری ای باشی بلالی" زامانین قانلی غزالی

 

سوری بیر قوشدی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان

 

ال ااوزوبدور آتاسیندان" جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان

 

او زلیخا کیمی یوسف ایین آلمیر لباسیندان

 

بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان

 

درد وئرن درده سالیب آمما خبریوخ داواسیندان

 

آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان

 

 

 

او بیر آئینه دیر رسام چکیب اوستونه زنگار

 

اوندا یوخ قدرت گفتار " اوزو چرکین دیلی بیمار

 

گنج وقتینده دل آزار

 

گوره سن کیمدی خطاکار!

 

گوره سن کیمدی خطاکار!!!!!!!!!!

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:44  توسط مرتضی  | 

 

به نام خالق شقایق


شقایق گفت : با خنده نه بیمارم،


نه اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود


و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه


ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت


ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته


و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت


شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری


به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش


اگر یک شاخه گل آرد


ازآن نوعی که من بودم


بگیرند ریشه اش را


بسوزانند


شود مرهم


برای دلبرش آندم


شفا یابد


چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را


بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده


و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه


به روی من


بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من


به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و


به ره افتاد


و او می رفت و من در دست او بودم


و او هرلحظه سر را


رو به بالاها


تشکر از خدا می کرد


پس از چندی


هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت


به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟


در این صحرا که آبی نیست


به جانم هیچ تابی نیست


اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من


برای دلبرم هرگز


دوایی نیست


واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما


نمی فهمید حالش را چنان می رفت و


من در دست او بودم


وحالا من تمام هست او بودم

 
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟


نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟


و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت


که ناگه


روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد


دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه


مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت


نشست و سینه را با سنگ خارایی


زهم بشکافت

 
زهم بشکافت


اما ! آه


صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد


زمین و آسمان را پشت و رو می کرد


و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد


نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را


به من می داد و بر لب های او فریاد


بمان ای گل


که تو تاج سرم هستی


دوای دلبرم هستی


بمان ای گل


ومن ماندم


نشان عشق و شیدایی

 


و با این رنگ و زیبایی


و

 

 

 نام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد

 

تقدیم به شقایق وجودم

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:12  توسط مرتضی  | 

 

الا ای داور دانا تو می دانی که ، ایرانی            چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست ازین جمعیت ایران ، جز پریشانی         چه داند رهبری سرگشته صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن 

      الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

تو ای بیمار نادانی چه هزیان و هدر گفتی        به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی                     جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

ترا آتش زدند و خود برآن آتش زدی دامن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی                       به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی  

چرا بیچاره مشدی وحشی و بی تربیت باشی    به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی

مرا این بس که می دانم تمیز دوست از دشمن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

تو از این کنج شیرکخانه  و دکان سیرابی              به جزبد مستی و لاتی و الواتی چه دریابی

در این کولژ که ند هندت به جز لیسانس تون تابی      نخواهی بو علی سینا شد و بونصر فارابی

به گاه ادعا گویی که دیپلم داری از لندن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور     کشیدند از دو سو همسایگان در خاک ما لشگر

به نق و نال هم هر روز حال بد کنی  بدتر                          کنون ترکیه بین ناز شست ترکها بنگر

که چون ماندند با آن موقعیت از بلا ایمن

 الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و هم دردی          به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی         اگر می خواستی عیب زبان را هم رفع می کردی

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل      فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون هر دمبیل        ترا یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون    

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

به قفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز     چون در ترکیه رفتم و چه حرمت دیدم و اعزاز

به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز              من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز

چرا پس روز را شب خوانی وا فرشته اهریمن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

به دستم تا سلاحی بود راه دشمانم بستم            عدو را تا نشاندم به جای از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم               چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد               ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد          چو تهران تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد         نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک را به تنهایی بدو تازد            چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

چرا با دوستارانت عناد و کین و لج باشد             چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ؛تهران تا کرج باشد        هنوز از ماست ایران اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

ترا تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود         کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود       کجا شد ایل قشقایی کز و دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان چونی  نه تیری  ماند  و نی جوشن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان        نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

ازین قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان             مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بشن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

 

 

تقدیم به آذربایجان

 

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:59  توسط مرتضی  | 

 

ترا از بین صدها گل جدا کردم

تو سینه جشن عشقت را به پا کردم

برای لحظه پایان تنهایی

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

عشق من ،  عشق من ، عشق من ، عشق من

بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن

با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن

بگو از مرگ باورها از آدمها دلم سرده

نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده

که خیلی وقته یخ کرده

عشق من، عشق من، عشق من، عشق من

دیگه دلواپست بودن برام بسه

دیگه بیهوده پیمودن برام بسه

زیادیم کرده غم خوردن ، زیادیم کرده پیمودن

توی بیداد تنهایی در حین زندگی مردن

تقدیم به نامزد محبوبم سئوینج

  نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:15  توسط مرتضی 
 

ای که در نگاهت اوج می گیرد تمنای روح بی صدای من

خنده ات  آرامش فرداهای من

چشمانت را برای من و از برای من عاشقانه باز کن

دوستت دارم

با اشکان دیدگان بی وفای خویش فاصله ها را خواهم سوزاند تا در آغوش داشته باشم سعادت عشق را !

حال کنار منی و نمی دانی قلب من .......

باشد که فردا از صدای آن از فاصله ها مرا یاد خواهی کرد

دوستت دارم

مرا من باش

                

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط مرتضی 
 

آسمان چشمان من منتظر بالهای توست . ای زیباتر از شقایق

لحظه های با تو بودن را می بویم

با دستانت خوشبختی را لمس کردن و با لبانت جرعه ای از آب هستی نوشیدن ،

دوستت دارم

منتظر وجود پر از عشقت هستم ، ای مهربان مرا من باش

ناجی من :

نفسهایم تقدیم تو باد

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:54  توسط مرتضی 
 

دستانت را می بویم ... !

آرامشی بر وجودم حاکم شده ، باورهایم جامه سبز پوشیده .

زلفانت را می بویم ... !

تنهایی شبهای من سرشار از رنگ صورتی است .

دهانت را می بویم ... !

زندگی را لمس می کنم ،  آنسان که هر لحظه به یادت هستم .

             دوستت دارم ناجی من

                                         دوستت دارم الهه عشق من

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:34  توسط مرتضی 
 

در تمام لحظه هام تنها تویی روبه روم      آرامش قلب منی  ای منتهای آرزوم

                               ای همیشه مهربون  تویه زندگیم بمون

                                   دلمو تنها نذار منو از خودت بدون

                                      دوستت دارم با تمام  وجود

                                      تقدیم به محبوب زندگی ام

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:0  توسط مرتضی 
 

ای ناجی عشق من

دستانت را می بویم

مرا لحظه ای من باش

محتاج تو و نگاه پر از عشقت هستم

ترا عمری تو خواهم بود

زیرا با وجود توست لحظه لحظه آرامش گیتی


امشب نگاهم دنبال نگاهت دیوانه وار هر سو و هر جا را سرک می کشید بوی زلفانت            را حس کردم غوغایی در دلم به پا شد منجی تنهایی های من بعد از  سالها  به داده            من رسید    .    وجود پر از اضطرابت را لمس  می کردم  ُ   افسوس از تک نگاهی که              چشمان  خسته مرا امید نبخشید . اما قلب پر از عشقم ُ ندای ترا شنید و دامانه ترا        بوسه زد    .   امشب من به چشم خود احساس ترا لمس کردم

دوستت دارم

                     دوستت دارم

                                         تقدیم به ناجی عشقم

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:1  توسط مرتضی  | 
 

ای فرشته زیبایی ها و پاکی ها :

ای که با طرح نگاهت مرا در من روح بخشیدی

ای که کمان ابروانت راز خوشبختی و رنگ لبانت رنگ آسمان امید های من است

دوستت دارم

عشق زیبای من  خنده ات خلاصه خوبی هاست

وجـــــــــــــــــــــــودم سرشار از توست

وجــــــــــودم سرشار از توست

وجودم سرشار از توست

دوستت دارم

تقدیم به کسی که در پیمانه روحم لبریز است

الهه عشق

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:47  توسط مرتضی 
 

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه اش قده یک دنیا می شه

می ره یک گوشه پنهون می شینه

اونجارو مثله یک زندون می بینه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم می یاد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاده اون شبها می افتم زیره مهتابه بهار

توی جنگل ، لب چشمه ، می نشستیم من و یار

می گن این دنیا دیگه مثله قدیما نمی شه

دل این آدم آ زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرارو  چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجمبی پیرت می کنه


ای کاش بودی و تنهایی مرا لمس می کردی

                  دوستت دارم

ای تنها ناجی تنهایی های من < الهه عشق من >

  نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:18  توسط مرتضی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM